چی کار داری میکنی؟

دسامبر 9th, 2009 توسط فرشاد

دیروز وقتی برف میبارید خیلی خوشحال شدم رفتم رو پشت بوم مثل این برف ندیده های هی دور خودم چرخیدم و هی از خودم عکس گرفتم آخه عاشق برفم اصلا با برف بزرگ شدم، زندگی کردم. از وقتی یادم میاد غیر از برف و زمستون از فصل های خدا چیزی ندیدم دماوند 8،7 ماه از سال برف میبارید.تا یادم نرفته بگم که من دماوند به دنیا امدم و همونجا بزرگ شدم.

خلاصه خسته که شدم امدم پایین تو اتاقم نشستم بازم نتونستم یعنی طاقت نیاوردم که بشینم،پاشدم رفتم تو تراس از پشت پنجره بارش برف نگاه میکردم ،نگاهم افتاد به پیرزنی که یه گونی پر رو کولش بود و تو برف به سختی راه میرفت.راستش خیلی عصبانی شدم زیر زبون دو سه بار یه چیزهایی به خدا گفتم بعد زود پشیمون شدم و استغفار کردم  یهو دیدم یه تاکسی که یه جون راننده اش بود با سرعت از کنار پیرزن رد شد دوباره پشیمون شدم که چرا استغفار کردم .پیرزن بدبخت خیس خالی شد تمام برف آب شده(شالاب) زمین ریخت رو چادر و سر و روش.

به فکر فرو رفتم که خدایا الان این ضعیفه چه حالی داره ؟ باخودش چی فکر میکنه؟آیا مثل همیشه داره میگه خدا رو شکر،قسمت بود؟؟؟ آخه همیشه مردم بدبخت بیچاره؛ بیشتر هوای خدا رو دارن نسبت به کسایی که دستشون به دهنشون میرسه.

خلاصه تو همین حال و هوا بودم که اومدم تو اتاق یکی تو فیس بوک نوشته بود I love Snow !خیلی عصابم خورد شد میخواستم هر چی از دهنم در بیاد بهش بگم. به این فکر میکردم که کسایی که الان تو کوه و کمر چادر دارن و زندگی میکنن چی کار میکنن!!؟؟ پارسال و سال پیشش خیلی ها رو برف و کولاک هلاک کرد خدا کنه امسال اینجوری نشه.عذابم میداد فکر اینکه ….. هزار جور  فکر میکردم!!!!

از طرفی با خودم گفتم باید برف بباره که تابستون سال آینده با مشکل کمبود آب مواجه نشیم از یه طرف وقتی بیاد بی خونه ها و اوره ها می افتادم می گفتم خدایا چرا برف میباره؟بهر حال این فکر ولم نکرد تا وقتی که به این نتیجه رسیدم که: چه بباره چه نباره تنها قشر فقیر بیچاره آسیب میبینند نه پولدارآ.چون تو سرما جاشونم گرم تو گرما هم فکرشون اصلا به کمبود آب یا بقیه بدبختی ها نمیرسه چون آب معدنی استفاده میکنن.

خدایا این وسط داری چی کار میکنی؟؟ نکنه با یه چشم داری به زمین نگاه میکنی که فقط یه قشر جامعه رو میبینی؟

و بالاخره چی کاره ای و تاثیرت تو دنیایه ما چیه؟

ارسال شده در: دل تنگی هام دارای 4 نظر

کلیدم گم شد

دسامبر 6th, 2009 توسط فرشاد

همیشه وقتی میرم پیش جمشید آهنگی را که خیلی علاقه مندش است را پلی میکند. آهنگ فرهاد دریا همان آهنگی که راجع به کلید خانه خوانده .هر بار که این آهنگ را گوش میکنم، وقتی میرسه به آن قسمتی که میگه ” یک کلید خانه پیش توست ” جیب هایم را میگردم که ببینم این کلید کجاست !! واقعا من کلید داشتم و الان ندارم! اگه داشتم حالا کجاست؟ تو برداشتی؟ کی او؟؟ نه؟ پس کی ؟ آخه این کلید من کجاست پس ….؟

ارسال شده در: عمومی دارای 4 نظر

پاورقی!!

دسامبر 3rd, 2009 توسط فرشاد

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز.

ارسال شده در: دل تنگی هام دارای 3 نظر

پستهای قبلی

درباره وبلاگ فرشاد هروی

صدایی پای سکوت شنیده شد !